قسم به آفتاب
حوصله کن یکی دو شب قسم به آفتاب ها
دو روز مانده تا بیاید از غبار خواب ها
برچسبها:
شعر,
نادرحقی,
قسمادامه مطلب
+
نوشته شده در
91/01/26ساعت توسط حامد.چراغی
|
حرفهایی است برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمیگوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
برچسبها:
دکتر شریعتی,
حرفهاادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/12/12ساعت توسط حامد.چراغی
|
چراغ
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت !!!
برچسبها:
شعر,
حسين پناهي
+
نوشته شده در
90/11/17ساعت توسط حامد.چراغی
|
وصیت عجیب
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم
برچسبها:
حسين پناهي,
وصيت
+
نوشته شده در
90/11/03ساعت توسط حامد.چراغی
|
تو سکوت می کنی
فریاد زمانم را نمی شنوی !
یک روز من سکوت خواهم کرد !
تو آن روز
برای اولین بار
مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید !!
برچسبها:
سكوت,
شعر,
تو
+
نوشته شده در
90/10/16ساعت توسط حامد.چراغی
|
تن می دهم به وسوسه تن می دهم به درد
تن می دهم به خستگی شانه های مرد
برچسبها:
شعر,
عشقادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/10/08ساعت توسط حامد.چراغی
|
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/10/05ساعت توسط حامد.چراغی
|
تمام پرسه های من کنارتو سلوک شد
+
نوشته شده در
90/09/25ساعت توسط حامد.چراغی
|
بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/09/24ساعت توسط حامد.چراغی
|
م ـخر
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد.
او می بایست نیکی را به شکل مسیح و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.
برچسبها:
شام آخر,
لئوناردوداوينچيادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/09/18ساعت توسط حامد.چراغی
|
ش
با اندوه فراوان دریافتم که بیمارت مسیحی شده است. چنین گمان مبر که از تنبیهات
معمول معاف خواهی شد٬ حتی چنین خیال خامی را نیز در سر نپروران. اما اکنون باید
تدبیری بیاندیشم تا از شرایط فعلی حداکثر استفاده را ببریم. جای یاس و نگرانی نیست٬
زیرا صدها فرد بالغ از این توبه کردگان پس از اقامتی کوتاه در اردوی دشمن دوباره
بازستانده شده اند٬ و اکنون به ما پیوسته اند.
برچسبها:
شيطان,
نامهادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/09/18ساعت توسط حامد.چراغی
|
زمانیکه که این نامه ها به دستم رسید کمی آشفته شدم. اما با خواندن آنها دریچه تازه
ای به زندگی برایم گشوده شد. افقی که مطمئنم در آینده تاثیری شگرف بر زندگی ام
خواهد گذاشت.
این نامه ها- نامه های شیطانی است به برادرزاده خود که شیطانی جوان و تازه کار است
در این نامه ها اصطلاح بیمار منظور انسان خاکی و لفظ دشمن اشاره به خداوند
دارد و پدر منظور شیطان است
برچسبها:
شيطان,
نامهادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/09/18ساعت توسط حامد.چراغی
|
زندگی نزدیک است
برچسبها:
شعر,
احساسادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/09/17ساعت توسط حامد.چراغی
|
روزی که کلک تقدیر در پنجه ی قضا بود
بر لوح آفرینش غم سر نوشت ما بود
روزی که می گرفتند پیمان ز نسل آدم
عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود
ساقی شراب ذوقم دیشب زیاد تر داد
گر پاره شد ز مستی پیراهنم به جا بود
بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلایی
ما خیل عشق بازان هجرانمان بلا بود
+
نوشته شده در
90/08/28ساعت توسط حامد.چراغی
|
این شعر قبر خالی یک مرده ست
با «غم» شروع می شود و با «نیست»
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/08/17ساعت توسط حامد.چراغی
|
در این سرای بی کسی, کسی به در نمی زند...
به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/07/11ساعت توسط حامد.چراغی
|
ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز
خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/07/05ساعت توسط حامد.چراغی
|
رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد
خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد
گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست
بسته ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/06/03ساعت توسط حامد.چراغی
|
اولین کوچه هم که بن بست است
اتفاقن غریبـــــــه با من بود
باد از هر طرف که زوزه کشــد
ته این کوچــــه جنس آهن بود
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/05/01ساعت توسط حامد.چراغی
|
دلم گرفته از این روزهای تکـــــــــــراری
از این کلیشه تلـــــخی که دوستم داری
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/03/04ساعت توسط حامد.چراغی
|
و آن زمان که عاشق می شوی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/03/04ساعت توسط حامد.چراغی
|
ز باغ پيرهنت چون دريچه ها وا شد
بهشت گمشده پشت دريچه پيدا شد
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/02/01ساعت توسط حامد.چراغی
|
همیشه تازه ترین پاسخی که می خواهم
برای نقشه و طرح سئوال من باشی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/01/27ساعت توسط حامد.چراغی
|
امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود
ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
90/01/25ساعت توسط حامد.چراغی
|
برای آمدنت ، انتظار ، غمگین است
دل ِ گرفته ی این روزگار ، غمگین است
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
89/12/28ساعت توسط حامد.چراغی
|
دیروز را ورق می زدم
آن جا تو بودی و من
تنهای تنها...
پر از مرور لحظه های ناب
پر از گیجی یک نگاه
یک خواب!!!!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
89/12/28ساعت توسط حامد.چراغی
|
تو را در مرزهای کدام شب
یا شب های کدام مرز
از عاشقانه های جهان گم کرده ام؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
89/12/18ساعت توسط حامد.چراغی
|
اینجا مرا به جای جهنم عذاب کن
-
این آخرین دعای مرا مستجاب کن
چون خاطرات پشت سرم دردناک بود
-
پل های رو به روی مرا هم خراب کن
+
نوشته شده در
89/12/07ساعت توسط حامد.چراغی
|
پس از باران
به دیدن چشم های من بیا
من...
پر از خوابهای بارانی ام
و کمی هم ابری
تا که شاید...
ببرد باران را
چشم های خواب آلوده من...
+
نوشته شده در
89/12/07ساعت توسط حامد.چراغی
|
سلام!
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
89/12/05ساعت توسط حامد.چراغی
|